تبليغاتX
سکوت پرهیاهو
همه چی مبارک...
 

تولدم مبارک ,

ولنتاین هم مبارک !

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 17:13 توسط سها |
 

دیگه غیر قابل تحمل شده .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 11:5 توسط سها |
همه چی ! :ی
 

  • ۱۲ روزش به همین زودی گذشت و من هنوز به اندازه ۲ روز هم درست درس نخوندم !

عادت دارم , هرچی بیشتر وقت داشته باشم کمتر میخونم ! همیشه باید با عجله ...

الان که دیگه هی وقتم داره کمتر میشه تازه به فکر افتادم و دارم یکم بیشتر به خودم زحمت میدم !

خیلی دوست دارم بخونم ولی خواب و بیرون رفتنام اجازه نمیده !

  • از دوستان و آشنایان چقدر متولدین دی زیادن ... تازه کشف کردم !

نیلوفر و شقایق و بقیه ها....  تولد همتون مبارک ...

  • تا حالا چند نفر بهم گفتن روانشناسی خیلی بهت میاد ... کلی ذوق کردم !

 

  • بعد از امتحانام شاید برم تهران پیش یکی از رفقا !  البته شایدم برم کیش !

 

  • اون شب با یکی از دوستام داشتم اولین پست های وبم و اولین نظرات رو میخوندم... واقعا که بعضیاش خیلی خنده دار بود !

 

  • میگه آزادیه مطلق ... !  یکی نیست بهش بگه آخه تو چه میفمی اَ فوتبال ؟؟؟

 

  • اوضاع روحی هم بد نیست فعلا ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 0:17 توسط سها |
ماه محرم
 

اینم از این چند شب ِماه محرم و عزاداری که تموم شد .

پارسال بهتر بود ,

از همه نظر . . .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 12:19 توسط سها |
چقدر وقت بود حتی وبلاگ خودمم نیومده بودم !
 

سلام

من امروز برگشتم

۲۴ روز هستم ,

البته واسه فرجه ها ...

بعدم امتحانات و

پایان ترم اول !!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 19:53 توسط سها |
سها و دانشگاه ! و غیره . . .

 

مامان میگه اندازه یه جهاز فقط این چند روزه واست خرید کردم ! از ظرف و لباس گرفته تاااااااااااا . . .

راستی ! دیروز در حین خرید یکی ازم خواستگاری کرد ! میخوام عروس شم !

عاشق شدم ! عاشق چیپس لیمویی , شدیدا !! گفتم بابا فعلا یه ۲۰ تایی بخره ببرم !

باید ۱۲۰ روز روزه بگیرم ! آخه هی مامان گفت صبح هم بریم خرید منم ۲ روز رفتم تشنم شد آب خوردم!

مامان بابام این مدت خیلی خیلی خیلی برام از همه نظر زحمت کشیدن و خسته شدن ! مرسی زیااااااد به معنای واقعی ! قدرشون رو میدونم گرچه شاید به خاطر غرورم اصلا نشون نمیدم و همیشه میگن قدرنشناسی !

این مدت خوب بود... اگه از خیلیا جدا شدم ولی به خیلیا چسبیدم که از خیلیا خیلی بهترترن !

دیروز که رفتم بازار یه عالمههههه اسپری و عطر و مداد و رژ و سایه و ... همه چی خریدم! فقط تا گفتم لاک میخوام,مامان یه نگاهی کرد و گفت دیگه برو بیرون ! آخه فقط یه ۵۰ تایی بیشتر لاک همه رنگی بالا کمدمه و باز تا یه جایی چشمم میفته به لاک دلم ضعف میره ! خلاصه که نذاشت بخرم !!

من هنووووووووووووووووووز کیف و کفش نخریدم !

میخوام فردا برم آرایشگاه خوشکل کنم !

حالا مجسمه ها بیخیال ! من ۲۸ تا عروسکم رو چیکار کنم ؟ چندتاش رو ببرم با خودم ؟!

اینقدر چیزایی که خریدم جیگووووووولللللننن !  الکی که نیست ! ۲ هفته هست دارم میرم خرید ! هرچیزی هم که چشم نخورم ۱ ساعت دورشم که بین چندتا رنگ و مدل انتخاب کنم ! من نمیدونم با این وضع چطوری همسر آیندم رو برگزینم !

علیرضا چطوری ؟!  الان ... زدی !

یه دونه از این توپ یاهو که زرده نرمه بامزس هم خریدم ! این شکلیه==> ۷۰۰ تا تک تومنی !

الان دارم میفهمم که چقدر مامانم رو دوست دارم ! من عاشق مامانم هستم ! البته همچنان هنوزم که هنوزه یه مین نمیشه که با هم دعوا نکنیم و به هم گیر ندیم ! خیلی دلم براش تنگ میشه ... بعدم واسه بابام و سلما جونم ! به سلما گفتم باهام بیا بریم بخندیم ... حیف که درگیر پایان نامش هست و نمیتونه بیاد ..

من الان از خونه خالم آنلاین هستم ... شوهر خالم کشت منو ! نشسته تو حال هی میگه سها یادته هرشب میرفتیم میگشتیم کلی ؟! حالا اهواز میری تنها میشی ... گریه میکنی ... آخی آخی ... حالا اینقدر میگه که اشک من دربیاره .. من که میشناسمش!

میگن از بچه های سال قبل خیلیا اهواز هستن ... امسال هم که یه ۱۰ تایی تا الان رشته های مختلف همشهری پیدا کردم ... یکیش که همکلاسیم میشه خدا رو شکر که منه تنبل طبق معمول آویزون بشم کارام رو انجام بده ... بقیم که دوست و آشنان !  

الهام هم که دوست قدیمیمه باهامه رشته کامپیوتر ... قرار شده بروبچ همشهری دختر و پسر رو اونجا  جمع کنیم بریم باهم بیرون و بگردیم و عشق و صفا .. هروقت هم خواستیم برگردیم یه اتوبوس بگیریم باهم بریم و بیایم ...

دیگه چی بگم ؟!  کلی حرف داشتما !

آها ! قرار شده علیرضا هم بیاد سر بزنه بهم ... بریم بیرون و ... البته مهمونه اون , مگه نه ؟!

خانم جونم میگه شبای اهواز خیلی خوشکله ...  گفته تقریبا یه ۶۰ سال پیش اهواز یه دوست داشته که الان گمش کرده ... گفتم خودم برات پیداش میکنم ! من میتوانم ! جالب این جاست که مرد هم هست ! چشم آقا بزرگم روشن !!

علیرضا الان یه چیزی بهت گفتم گفتی : ماااااااااااااااااااااااادر جان !

میخوام بزرگترین و تلخ ترین اشتباه زندگیم رو جبران کنم ! باید جبران کنم !

وااااااای که چقدر  یه لیوان بزرگ شربت انبه در اوج عصبانیت میتونه روح من رو شادمان میشه !

بلاخره واسه همیشه مرد !  بهم تبریک بگید !

بدجوری میخوام بشم تک کلاس ! از اون بچه خرخوناااااای تهش ! تصمیم دارم طوری نمره اول کلاس باشم که بدون آزمون برم ارشد ! فقط درس درس درس ! و البته کنارش واسه استراحت تفریحات سالم با بچه ها!

تو زندگیم فقط یه نفر رو این جوری و از ته دلم نفرین کردم و پشت سرش یه آآآآآآآآآآآآآآآآهی کشیدم که تو زندگیش یه روز یه جایی بدجوری بگیرتش ! و فقط هم واسه اون با تمام وجودم آرزوی بدبختی کردم !!

تابستونه امسال اصلا تو حیاط نخوابیدم ... هیچی ستاره هم ندیدم تو آسمون!چرا ؟! الان یادم اومد !

با این خواننده کاملا موافقم ! میگه : " ارزششو نداره فکر کنیییییی ... بشینی و دل دل کنیییییی ... که چییییی میشه و کییییی میشه , یار عشق ناززززززت ! "

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 23:6 توسط سها |
رفتني شدم
قبول شدم...
روانشناسي باليني . دانشگاه شهيد چمران...اهواز !

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:43 توسط سها |
سها؟ چه احساسی داری؟!
خوشحالم.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:54 توسط سها |
11 شهریور.
یکسال گذشت.
همه چی تموم شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:52 توسط سها |
حالم . . .
 

من ...

خوب ...

هستم ؟!

نیستم ؟!

نمی دونم .

 

  • فقط اینو میدونم که تا ۱ ساعت و ۴۳ دقیقه پیش خوب بودم , خیلی ! ولی از اون به بعد ... شاید بی دلیل ! شایدم ... !!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 2:5 توسط سها |
ehsase alanam :
dust daram azab bekeshi ta lezzat bebaram !!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 2:0 توسط سها |